وارد رستوران شدیم. غذای اصلی فیشاندچیپس یا همان ماهی و سیبزمینی بود. مقابلم دیواری بود با دو قاب عکس. یک قاب تصویر چند ماهی که از بالا بصورت عمودی در حال افتادن درون ماهیتابهی پر از روغن بودند و در قاب دیگر دو ماهی شناور.
پسرم با دستهای شسته روبرویم نشست. با کمی تعجب پرسید: به کجا نگاه میکنی مامان؟
گفتم: چرا این ماهیا از اینکه دارن میفتن تو روغن خوشحالن؟
نگاهی انداخت. نیشخندی زد و گفت: شاید نمیدونن روغنه..فکر میکنن آبه…اصن چه فکرایی میکنی مامان؟
گفتم: آب که آبیه نه زرد..قشنگ معلومه این روغنه.
گفت: شاید کورن…نمیبینن.
بلافاصله خیره به قاب کناری پرسیدم: پس چرا این دوتا ماهی اینقدر ناراحتن؟ اینا که تو آبن..انگار دارن گریه میکنن.
پسرم خندید و گفت: وای مامان چه میدونم. حتمن بخاطر ماهیای قاب کناریشون ناراحتن.
گفتم: انگار این دو تا ماهی برای نخندیدن خلق شدن…اگر بخوان بخندن هم نمیتونن…یعنی بلد نیستن.
سفارش ما آمادهی سرو شد. ولی حواس من از ماهیهای توی قاب پرت نمیشد و گویی من بودم ماهیخورِ بیرحم قصهی آن قاب و دو ماهی عزادار.
-مامان با سیبزمینی خودتو سیر نکن. نمیخوای ماهیتو بخوری؟