با غروب خورشید زیبایی و سرسبزی لندن هم غروب می‌کند و باد سرمایش را بیشتر از روز تن‌پوش شهر و آدم‌هایش. خانه‌های ویلایی قدیمی با نمای آجری قرمز و بوته‌های گل‌ رز سفید و صورتی و پیچک‌های سبزی که تا پنجره‌های اتاق‌، دیوار خانه‌ها را با رقص آرایش می‌کنند شب‌هنگام گویی با ماسک سیاه‌و‌سفیدی که بر چهره‌ی شهر می‌نشیند شهر جادویی هری‌پاتر را برای‌مان تداعی می‌کنند. چوب مقدس جادوگران، دله‌دزدها و گنگ‌بندها را گوشه و کنار شهر پخش می‌کند. تشخیص رهگذران سرمازده که کلاه هودی‌شان را تا نوک بینی کشیده‌اند از چاقوکشان بد نیت کاری محال است. شبهای لندن ترکیبی‌ست از سیاه و سفید و قرمز.

ساعت از ده شب گذشته بود. باطری ماشین صفر مایل را نشان می‌داد. فاصله‌ی سارا تا نزدیک‌ترین استیشن باطری سه و نیم مایل بود و تا خانه‌اش دو مایل. راهی جز حرکت آهسته به سمت استیشن نداشتند. هم پدال گاز زیر پایش وسوسه‌ی سرعتش می‌داد هم می‌دانست گاز بیشتر باطری را زودتر خالی می‌کند. آهسته‌تر از همیشه می‌راند.

یک ماشین پلاک اوکراین جلوی آنها حرکت می‌کرد. سهیل گفت: فک کن مامان این ماشین و از اوکراین تا این‌جا آوردن. سارا با لحن تلخی گفت: چقدم یواش میره.

بی‌وقفه برای عوض کردن فضای پرتنشی که داشتند، پرسید.

-می‌تونی حدس بزنی از کدوم کشورا یکی‌یکی رد شده تا رسیده این‌جا؟ شاید از این سرباز فراریا بوده.

پسر بی‌آن‌که از مایل مسیریاب حواسش پرت شود اشاره کرد به مونیتور که اخطار جدید می‌دهد.

صد متری‌ استیشن اخطار “خاموش شدن ماشین همین حالا” با رنگ قرمز روشن شد. نفس‌شان در سینه حبس شده بود. در هر متری که جلو می‌رفتند صد جور فکر با سارا همراه بود. بچه‌ها منتظر در خانه، این وقت شب وسط خیابان، همسرش سفر، سهیل گرسنه، تلفن ده درصد شارژ. زمزمه کرد “یا مهدی…”.

بالاخره رسیدند ولی آنچه دیدند حالشان را مضطرب‌تر کرد.

ادامه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *